
«روزی از روزهای پاییزی»گُلی از خاک تیره سر بر کردخنده زد بر جهان وَزان گُلخندگُلخَن خاک را معطّر کرددختری زاد و مادری خندیدتا نظر بر جمال دختر کردالأمان از حسد که مادر دهرنام او طلعت بداختر کردکودکی پر ز هوش و استعدادکه همه درس علم از بر کردسیب دانش نچیده سنّت بددر جوانیش اسیر شوهر کردهوش حوّا هوای بالا داشتخِنگِ آدم نگه در آخوَر کردمرض سالیان و رنج روانبین چه با آن نحیف پیکر کردتا سرانجام اتفاق افتادآن قضایی که حق مقدّر کردگُلِ مهرآفریدِ مادر راباد خرداد برد و پرپر کرد ...
ادامه مطلب